کشتی
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 8:36
مثل تنها بازماندهی کشتی غرق شده در وسط اقیانوس ک شنا بلد نیست...
چشم نخوریم
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 8:36
بزرگ ک شدم یاد گرفتم وقتی تحمل عقایدشان را ندارم کنارشان بگذارم، این شد ک هیچکس برایم نماند امشب حالم واقعا بد بود، حس میکردم هیچ جوره شب تمام نمیشود... دوست دوران بچگی امد پرسید ک چرا بیدارم، گفتم خوب نیستم، حرف زدیم و گفت ک چقدر دلخورست از من، ک چق
وابستگی
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 8:36
یادداشتی میخواندم مبنی بر اینک مادرهای ناکارامد بچه های وابسته ب خانواده دارند و مادرهای مفید بچه هایی تربیت میکنند ک کمترین وابستگی را بهشان داشته باشند، ب نظر من این مطلب ن تنها کاملا صحیح است بلکه اینطور هم میشود برداشت کرد ک ادمهایی ک ب خودشان ا
یکجور عجیب
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 8:36
یک راه برای فراموش کردن وجود دارد و نکته جالبش اینست ک اصلا نباید بخواهید فراموشش کنید... سعی کنید از ان چیزی ک ازارتان میدهد خوشتان بیاید، چند نکته مثبت دران پیدا کنید و بهشان فکر کنید، مدام! ادم ها چیزهایی ک را ک نسبتا دوس دارند خیلی خیلی راحتتر فر
سوت یا اهنگ
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 8:36
خیلی سال پیش، شاید بیشتر از شیش سال پیش زندگی ارنست همینگوی را از زبان خودش میخواندم، یک کتاب از داستان های کوتاهش بود ک اولش زندگینامه همینگوی از زبان خودش در ان نوشته شده بود... الان ک ب کتاب فکر میکنم هیچکدام از داستانها یادم نیست، موضوعش یادم ن
قانونی شدن
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 8:36
انروزها فکر میکردم ۱۸ سالگی یکطور خاص باشد، من ارمانی ۱۸ سالهام خیلی با اینی ک الان هستم فرق داشت... چ زندگی تلخی... قانونی شدم! قانونی شدنم مبارک!
یاد
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 8:36
خیلی اصرار داشت ک تا اخر عمرمان دوستان خوبی برای هم باشیم.. خیلی با اخلاقیاتیش جور درنمیامدم و اگر هم میامدم میدانستم ک نمیشود.. خواستم بگویم ببین لازم نیست همیشه باهم باشیم همینک وقتی فلفل دلمهای بخوری یادت بیاید من فلفل دلمهای را خالی خالی هم میخوردم و عاشق عطرش بودم برای من کافیست... وقتی یک اهنگ...
زندان
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 8:36
انسانی ک ب عقل خود مینازدxa0 مانند زندانی میماند ک ب بزرگی زندان خود میبالد میخواستم مثلشان باشم، فهمیدن همهاش درد است و درد است و درد...xa0 همین الان یاد شعر مهدی موسوی افتادم بیفایده است سعی کنم مثلتان شوم، دنیای خوب باز مرا طرد میکند... چرا زندگی
زندگی کنید
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 4:43
گاهی شما باید با یک غم عمیق روی قلبتان، زندگی کنید باید غم را در اغوش گرفت انگار ک بچه ی تازه متولد شدهتان است، بپذیرید ک جزئی از شماست هرچند ازاردهنده اما دوست داشتنی...
دلتنگی
-
تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 1:29
ک چقدر دلم تنگ است برایتان،xa0 اتفاق های خوب... حرف های خوب... ک این دل تنگی نه حد دارد نه ته... من قربانی زندگیم؟! پس این همه زجر کشیدن برای چیست؟!ناگهان سر ببریدم تمام شود... xa0دلم تنگ است برای ان ادمی ک بودم، من کجام؟
فریبکاری
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 15:29
تصور کنید سرطان خیلی سختی گرفتهاید و چیزی ب مرگتان نمانده... یکی از دوستانتان چون چندشش میشود پایش را در بیمارستان بگذارد و خیلی هم برایش مهم نیس ک بمیرید یا نه از وقتی بستری شدهاید دیدنتان نیامده اما ب خاطر سرزنش دیگران و از روی رفع تکلیف سری بهتا
چرت نویسی
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 2:30
ی جنابی میگه زندگی دیوانه ای بیش نیست، هرگاه بخواهد با نقشهها، اهداف، محاسبات و باورهای ما مخالفت میکند... میخام بگم ببین چ وضیه دوتا دیوونه افتادیم بهم! پن: انقدر بینهایت خودخواهید ک همش از خودم میپرسم چرا نمیرم بگم واقعا دیگ نمیخوام باهات حرف بزنم! شما خوب و سر و دوسداشتنی منم بد و گند و مورد نفرت...
دکمه
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 23:23
درستش این بود خدا ی دکمه off میذاش پشت لاله گوشمون ک ب مغز وصله، میزدیم خاموش میشد، خسته شدم دیگ!
دریا در دستشویی
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 2:23
چقدر همه چیز انگار تنگ میشود، حجم اتاق، قلبم، گلو... ب سقف دستشویی نگاه میکنم... کاشی ها ابیند و خطهایی شبیه موج دارند، سقف دستشویی جای لکلک اب بود، درست مثل حباب های دریا... تصویرم در این دریای خیالی چقدر محزونش کرده بود... عین یک ماهی ک میان وسعت
پیری
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 12:36
کاش یکی باشد هواسش ب روحمان باشد ک پیر نشود روح ک پیر شود ادم با قلب تپنده میمیرد، با ریه ی جنبان... فکر کنم یک روز وقتی لقمه صبحانه را در دهانم گذاشتم یا وقتی روی تختم دراز کشیده بودم، روحم مرد... یکی از همین روزها... روح ک بمیرد، ادم با قلب تپندهاش هم زنده محسوب نخواهد شد...
دیوار چهارم
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 17:23
راستش نفهمیدم چرا اسمش دیوار چهارمه، شاید باید ی بار دیگ ببینم...xa0 دیالوگایی ک دوس داشتم - ولی ب من پاسپورت ایرانی ندادن، گفتن اسرائیل رفتی، گفتم خب کارمه همه جا رفتم، مکهم رفتم -همه المانیا حتی اوناییک تا چارسالگی المان زندگی کرذن بلدن این جمله رو
کشتار
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
همان یک وقت هایی ک در دل ادم انگار تروریست ها کشتار دسته جمعی راه انداختهاند، صدای تیر و شیون امیخته میاید از دلم... من، بی سرانجامم
61. سرریز
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:59
ببین خدایا بیا یک معامله کنیم تحمل این روزهای سخت با من بوده، تحمل این حجم درد ک فرای فرای منست با من بوده، تحمل حرف ها و ادم ها با من بوده، گریه های شبانه و سردرد های روزانه بامن بوده تو بیا همینجا، بردار این روح خسته را، بردار این روح ازرده را ارامش کن ارامش کن یا با خودت ببر، ببر ک هیچ چیز دیگری ...
پیامبر
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:59
شاید پیامبری... از وقتی امدی بیشتر با خدا حرف میزنم... دلتنگ روزهای خوبم... من و خدا باهم دوست نداشتن را تمرین میکنیم... این منم ک خودش خودش را زنده زنده دفن میکند... تو پیامبری باش ک با زنده ب گور کردن مخالفی... من و خدا باهم دوست نداشتن را تمرین می
اشرف مخلوقات
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 12:59
بغلم ک کرد دلم میخواست دنیا تمام شود، دلم میخواست همانجا، همان لحظه دنیا تمام شود... دلم میخواست بگویم مامان دارم روزهای وحشتناکی را تحمل میکنم بیشتر بغلم کن، بگذار طولانی تر شود اغوشت، مامان دارم تمام میشوم.. زندگی مرا گوشه رینگ گیر اورده و مشت هایش را نثارم میکند، جدن ک انسان ن ب خاطر استعداد هایش...